تبليغاتX
توهم ِواقعی/ مایـا*
توهم ِواقعی/ مایـا*
رُز

The Rose

 

Some say love, it is a river, that drowns the tender reed

Some say love, it is a razor, that leaves your soul to bleed

Some say love, it is a hunger, an endless aching need

 

بعضی میگن: عشق یـه رودخونه است که نی ِ ظریف وشکننـده رو در خودش غرق میـکنه.

بعضی میگن: عشق یـه تیـغ ِ کـه روح ِ تو، در نهایت دچـار جراحت و خونـریـززی میـکنه.

بعضی میگن: عشق یک گرسـنه است، یـه دردِ محتـاجانـهء بی انـتـها.

 

I say love, it is a flower, and you, its only seed

 

من میگم: عشق یک گـُل ِ، و تو تنـها بـَذر، دانـه و اساس ِ اون هستی.

 

Its the heart afraid of breaking, that never learns to dance

Its the dream afraid of waking, that never takes the chance

 

اون دلی که هراس داره از شکسته شدن، هیـچ گاه ترقـص و شاد بـودن رو یاد نمیـگیره.

اون رویـائی که بیـمنـاکِ از بیـدار شدن، هیـچ وقت از هیـچ فرصـتی بهره نمیـبـره.

 

Its the one who won't be taken, who cannot seem to give

And the soul afraid of dying, that never learns to live

 

اون کسی که هیچی رو نمی بـَره/بر نمیداره، همونی ِ که نمیـتونـه بـده/ببـخشه.

و روحی که هـراس داره از مـردن، هیـچ گاه زندگی کردن رو فـرا نمیـگیره.

 

When the night has been too lonely and the road has been too long

And you think that love is only for the lucky and the strong

 

 وقتی شب خیـلی طـولانی ِ و راه خیـلی بلند و طاقت فرساست،

و تو فکر میکنی کـه عشق فقـط برایِ خوشبـختها و قـوی هاست.

 

 

Just remember that in the winter, far beneath the bitter snow

Lies the seed that with the sun's love in the spring becomes the rOse

 

 به خاطر بـسپار که در زمستون در اعماق ِ برفِ سردِ گــَزنده،

دانـه ای نهفتـه که بـا عشق ِ خورشیـد تبدیـل به رُز میـشه.

 

 

 

2 نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 3 PM  توسط مشیـانه*  | 

افسانـه’ پیدایـش ِ .....!

 

یکی از نظراتِ قبـلی مطرح شده در دفعه های پیشیـن ( که در واقع با موضوع اونموقع اینجا هم اصلاً مطابقت نـداشت)، ولی در هر صورت، نقل ِقولی بود از چیانگ تسو که: "حقیقت سادگی است". این گفته یاد آورِ داستانِ جالبی حاکی بر پیدایش ِ حقیـقت،  بـرایم بود.

افسانـه به اینگونه است کـه،‌ "در بـدو ِ آفرینش کِردگار ِ هستی، حقیقت را به صورتِ آییـنه ای عظیم آفریـد. فرشتـگانی که مأمور برایِ رسانیدن آن به عالم ِ هستی بودند از  عهده’ حمل آن بر نیامدنـد. و در بیـن ِ راه آیینه از دستشان رها شد و چون فاصله’ آنها بسی طولانی با مقصدِ موردِ نظر، که همانا جایگاهِ بشریـّت بود، بـود. آیینه/حقیـقت به تعدادِ بی شماری تبدیل شد و هر کسی تکه ای از کـُلّ ِ حقیقت را دریـافت نمود."  بنـابرایـن، هرکـس حقیـقت را به گونـه ای خاصّ می بینـد!!!

شما حقیـقت را چگونـه می بیـنید؟!؟

 

2 نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1384ساعت 3 AM  توسط مشیـانه*  | 

و چـه خوش آمد .....

 

2 نوشته شده در  یکم فروردین 1384ساعت 0 AM  توسط مشیـانه*  |