|
توهم ِواقعی/ مایـا*
|
The Rose
Some say love, it is a river, that drowns the tender reed
Some say love, it is a razor, that leaves your soul to bleed
Some say love, it is a hunger, an endless aching need
I say love, it is a flower, and you, its only seed
Its the heart afraid of breaking, that never learns to dance
Its the dream afraid of waking, that never takes the chance
Its the one who won't be taken, who cannot seem to give
And the soul afraid of dying, that never learns to live
When the night has been too lonely and the road has been too long
And you think that love is only for the lucky and the strong
و تو فکر میکنی کـه عشق فقـط برایِ خوشبـختها و قـوی هاست.
Just remember that in the winter, far beneath the bitter snow
Lies the seed that with the sun's love in the spring becomes the rOse
به خاطر بـسپار که در زمستون در اعماق ِ برفِ سردِ گــَزنده،
دانـه ای نهفتـه که بـا عشق ِ خورشیـد تبدیـل به رُز میـشه.

یکی از نظراتِ قبـلی مطرح شده در دفعه های پیشیـن ( که در واقع با موضوع اونموقع اینجا هم اصلاً مطابقت نـداشت)، ولی در هر صورت، نقل ِقولی بود از چیانگ تسو که: "حقیقت سادگی است". این گفته یاد آورِ داستانِ جالبی حاکی بر پیدایش ِ حقیـقت، بـرایم بود.
افسانـه به اینگونه است کـه، "در بـدو ِ آفرینش کِردگار ِ هستی، حقیقت را به صورتِ آییـنه ای عظیم آفریـد. فرشتـگانی که مأمور برایِ رسانیدن آن به عالم ِ هستی بودند از عهده’ حمل آن بر نیامدنـد. و در بیـن ِ راه آیینه از دستشان رها شد و چون فاصله’ آنها بسی طولانی با مقصدِ موردِ نظر، که همانا جایگاهِ بشریـّت بود، بـود. آیینه/حقیـقت به تعدادِ بی شماری تبدیل شد و هر کسی تکه ای از کـُلّ ِ حقیقت را دریـافت نمود." بنـابرایـن، هرکـس حقیـقت را به گونـه ای خاصّ می بینـد!!!
شما حقیـقت را چگونـه می بیـنید؟!؟
