|
توهم ِواقعی/ مایـا*
|
روزی روزگاری، تویِ دریـا یـه موج ِ کوچولوئی اوقاتِ بسیار عالی را برایِ خودش داشت. شاد و سرمست از آسمونِ آفتـابی، نسیم ِ ملایم و هوایِ لطیف بود. تـا اینکه ناگهان متوجهِ موجهایِ دیگر ِی که جلویِ خودش بودند شد، که همـه در ساحل از بیـن می رونـد.
او با خود گفت: "إی وای خـدایِ من، این وحشتـناکـه، ببیـن در نهایت چه اتفاقی برایِ من قراره بیافتـه!"
در همین زمان، موج دیگری از راه رسیـد، که بنظر ِ موج ِ اولی او خشن می آمد و او خطاب به موج ِ اوّل گفت که: "چرا تو إنقدر غمگین بنـظر میرسی؟"
موج اوّل جواب داد که، "مثِِ اینکه متوجـه نیـستی آ! همهء ما موجها قرار ِ که نابود بشیم و تبـدیل بشیم به هیچی! بنظر ِ تـو این وحشتنناک نیست؟!"
موج ِ دوّم جواب داد: "نـه این توئی که متوجـه نیستی، عزیـز، تـو فقط یه موج نیستی،
بلکه تو قسمتی از کـلِّ دریـا هستی."
~ موری شوارتز ~
مگه نــه؟؟؟