|
توهم ِواقعی/ مایـا*
|

- هــِی، سلام، درچه حالی آقا لاک پشته؟
ـ علیکِ سلام، خوبم مرسی، در حالِ تجربه کردنِ «صبـر» هستم.
- إ إ إ، بلا به دور، خدا بد نده، چی شده؟
- خـدا، بـد، بـلا!!! راجع به چی حرف میزنی؟؟ اولاً، بد نبیـنی، عزیـز!
در ثانی، بـَد و خـدا، نـقیض ِ یکدیگرند، یعنی دو وجودیِ کاملاً متفاوتنـد که حتی حضورشون با هم همزمان در جائی محالِ ممکنه، چه رسد به اینکه (یکی) خـدا بخواد دیگری رو (بـَدی رو) بذل و بخشش کنه.
ثـالثاً، من اصلاً ارتباطِ بین ِ بـد ُبلا بـا صبـر کردن رو متوجّه نمیشم!
- این فقط یه اصطلاحِ متداول بینِ مردم ِ، نه اینکه خدا واقعاً و مستقیماً بـَدی رو پیشکش کنه!
- خُب تکرار ِ همین اصطلاحهایِ عامیانه ست که باعثِ گیج شدنِ بشر شده دیگه! چرا که همین تکرار ِ مکررات باعث میشه که حرف یا گفته ای بره تویِ ضمیـر ناخودآگاهِ بشر، و ملکهءِ ذهنـش بشه.
- در ضمن، نگفتی که چه ارتباطی بین ِ صبـر و بد بیاری و بـلا وجود داره!
- معمولاً، هنگامیکه یه چیز ِ ناخوشایندی پیش میاد که تحمل و گذشت از اون نیز، استقامتی پایدار می طلبد، همه برایِ دلداری دادن، آرزویِ صبـر میکنند. یا اینکه وقتی سخت مشتاق و منتظر ِ دست یابی به چیزی هستی، باز هم تنها راهِ چاره صبـر است.
- صبـر حالتی ِ که ذهن در اون به «خواستن»، «شدن» و «طلبیدن» نـمی اندیشه. صبـر درست ضدِ «انتـظار» است. در «انتـظار» ذهن نا آروم ِ; مدام چیزی رو در آینده جست وُ جو میکنه. امّا صبـر کیفیتی ِ که ذهن وضع ِ موجود را همانگونه که هست می پذیره. «صبـر» یا عدم ِ آزمندی چیزیِ مترادف با «نـخواستن»، چنـگ نیـنداختن، ملتهب نبودن و آرامش داشتن.
- پس ما فقط لفظاً از «صبـر» صحبت میکنیم; ولی در عمل حالتِ ذهنمون حالتِ انتظار ِ!؟!
مشاهداً همینطور ِ، در واقع بسیاری از کلمات برایِ نوع ِ بشر معنا و مصداق ِ واقعی ندارنـد. وَ کـُلاً، شما نمیـتونیـد واقعیت و محتوایِ اونها رو تجربه و حس کنیـد، مثـل ِ: حالتِ عشق، حالتِ آرامش و فراغت، حالتِ بی ترسی، و بسیاری حالت های دیگر ...!
- پـس اینطور آقا لاک پشته، ممنونم، روشنـم کردی. دیگه رفع ِ زحمت میکنم.
- خواهش میشه، إی بشر ِ پـُر مـُدِعا! منم بر میگردم به تجربه’ آرامش و صبـوریـم.
به نسبت سالنـش جایِ کوچکی بود. ولی باز هم چون بخاطرِ مُطبَق بودنِ سطح و اینکه ما نمیتونستیم با صندلیِ چرخدار بریم پائینتر و جایِ نزدیکتر به سِن رو انتخاب کنیم، من کمی پـَکـَر بودم. تا اینکه یه آقائی آمد و خواست ما رو راهنمائی کند به جایِ بهتر و نزدیکتر. و ما رو از در ِ دیگری به سالن رهنمون کرد جائیکه مخصوص ِ افرادیِ که از صندلی ِ چرخدار استفاده میکنـند بود و من دیگه خوشحال و منتظر که بعد از ۹ سال، میتونم ایشونـو دوباره ببینم.
همینطور که همهءِ چشمها به جایگاهِ ورود دوخته شده بود، جوانکِ نحیفی وارد شد و کار بسیار ناموزونی رو با سه تار ارائه داد که ناشی از خامی و بی تجربگی در کارش بود و کاملاً هم طبیعی بنظر میومد چون هنوز راهِ زیادَی برایِ کسبِ مهارت در کارش در پیش دارد. بعد از مدّتی بـَد نوازی، پسرک شروع کرد به خوندن و من با خود گفتم: حقیقتاً، براووو... به این اعتماد بـه نفسِ غنی ای! البته همراه با پدری استاد برنامه اجرا کردن، جایِ هیچگونه تعجبی رو برایِ اعتماد به نفس داشتن، باقی نمیگذاره. و به قولِ دوستِ شریفی: "کار، با عیب کردن بسی بهتر از نکردن آن است."
من در این فکر بودم، که آیا ایشون هم خواهند خوُند و ما میتونیم دلی از عزا در بیاریم؟! آخه دفعه هایِ قبل که دیده بودمشون که نخوُنده بودند. در همین فکرها بودم که متوجه شدم که جوانک رفته. ناگهان سالن ساکت شد و آقایِ محمد رضا لطفی با شکل و شمایل سادهءِ همیشگیـشون، شلوار ِ کُردیِ سفید، پیراهن ِ گشادِ سفیدِ و موها و ریش ِ سپیدِ متمایل به کرم رنگ (سفیدِآفتاب خورده ای که به شیری رنگ تبدیل میشه) همراه با آقایِ مهردادِ عرَبی وارد شدند. و تـارشون رو به دست گرفتـند که حتـی کوک کردنِ سازشون هم خوش نوا بود چه رسد به صدایِ اصلی ِ ساز که واقعاً با قدرت بود و دل رو می لرزونـد ، در عیـن ِ حال بسیـار لطیف و دلـنواز.
همینطور که سرخوش از شنیدنِ این نوایِ جانانـه بودم، و می سنجیدم که کدومیک از اشعار ِ مولانـایِ بی همتـا، با این خوشنـوازی هم آواست ، که آقایِ لطفی خودشون به بهترین نـحو ممکن مرا یـاری کردند. و خوندند که
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بی دل و بی خودت کنم، در دل و جان نشانمتگـُل چه بود که کُل تویی، ناطق ِ امر ِ قُل تویی
گر دگری ندانـدت، چون تـو، منی بدانمتجان و روانِ من تویی، فاتحه خوانِ من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت«زخم پذیر و پیش رو چون سپر ِ شجاعتی
گوش به غیر ِ ز ِِه مده تا چو کمان خمانمت»
(البته این بیتِ آخر رو ایشون نخوندند، ولی از اونجائیکه اینجانب ارادتِ خاصی به اون دارم، نوشتمش.)
بعد از تنفسی کوتاه، سه تار نوازیِ بسیار دلنشینی گوش ِ دلمون رو نوازش داد و در ادامه آنچنان شور و هیجانی با دْف بپا کردند که من صدایِ قلبم را میتونستم بشنوم! در آخر، پس از خداحافظی ِ اوّلیه و بازگشتِ مجدد به دلیل ِ تشویقهایِ یکسره’ مردم، ایشون به همراهِ پسرشون (همون جوانکِ کم تجربه، که امید لطفی نام داشت)، همراه با آقایِ مهردادِ عرَبی که نوازنده تنبک بودند، وارد شدند. و اینبـار با کمانچه روح نوازیِ مسحور کننده ای بجاآوردند.
دستِ آخر من توانستم یادگاریِ مناسبی از دیدار با یـه صوفی ِ عزیـز، تهیه کنم;

"تنـها عمل ِ منطقی در این عالم عشق است".
آقایِ لیوایـن*