|
توهم ِواقعی/ مایـا*
|
"در رفتن ِ جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم ِ خویـشتن دیدم که جانم می رود"
من این شعر ِ سعدیِ عزیز رو در مراسم ِ به خاکسپاریِ جسم ِ `مادر ِ نازنینم، کاملاً و بدونِ هیجگونه "اغراق ِ شاعرانه ای" لمس کردم و برایم مصداق پیدا کرد. البته در واقع روح و جانِ او چند روز قبل از اون مراسم ما رو ترک گقته بود، ولی بالاخره جسم منزلگاه و تجلّی گاهِ روح و بسیـار خـو گیرنده ست.
چندی پیش عزیزی که از ناخوشی ِ مادرم با خبر بود، دعایی برایم فرستاد با این مضمون که: "خـدایـا به من عطا کن، قدرتِ پذیرش و قبول ِ چیزهائی رو که تغییر ِ اونها درتوانِ من نیست و شهامتِ تغییر ِ چیزهائی رو که تغییر ِ اونها در توانم هست، و همچنین دانـائی تمیز و تشخیص تفاوتِ بین ِ این دو را."
بنا به یک تجربۀ عینی به این نتیجه رسیدم که واقعاً می بایست قسمتِ سوّم ِ این دعا رو با طلا نوشت و به گوش ِ جان سپرد. چرا که، مادر ِ من که در حدودِ ۲۰ سال بود که از بیماریِ قلبی رنج میبـُرد و وخامتِ حالش به حدّی رسیده بود که واجدِ شرایط برایِ عمل ِ پیوندِ قلب شده بود و درحدودِ ۵ ماه و اندی پیش، پس از ۳/۴ سال انتظار برایِ پیوندِ قلب، نوبت ِ پیوندِ قلب نصبـبش شد. عمل با موفقیّت انجام شد ولی افسوس و هــزاران افسوس که مشکلات و ناهمواریهایِ بسیـــار فراوانی در پی داشت. بدلیل ِ طـولاتی شدنِ دورۀ انتظار برایِ پیوندِ قلب دیگر ِ اعضایِ بدن ضعیف و ناسور شده بودند، و از زمانِ ورودِ این عضو ِ جدید در بدنپ، آنها سر ِ ناسازگاری گذاشته و پذیرایِ این عضو ِ سالم ولی بیگانه نبودند. نمونه اینکه قلبِ جدید مثل ِ ساعت کار میکرد ولی کلیه ها و کبـد (جگر که بدلیل ِ اهمّیّتِ وظایفی که در بدن به عهده دارد آنرا قلبِ دوّم ِ بدن نیز میـنامند) از کار افتادند. پزشکانِ حاذق هم، که ماشاالله، همۀ بیـنشِشون هم مثل ِ دانشِشون فقط محدود به کتبِ درسی ست، چند بار در چند مورد در رابطه با اوضاعِ جسمی ِ مادرم اذعان داشتند که؛ "بدلیل ِ نامشخصی که هیج توضیح ِ پزشکی برایش وجود ندارد، فلان دارو در بدنِ مادرتون جوابِ معکوس میدهد" یا اینکه "بطور ِ حیرت انگیزی که هیچ توجیهِ علمی ای برای آن وجود ندارد فلان اتّفاق در حال ِ رخ دادن در بدنِ ایشون ست"و .......!!
کار بجائی رسیده بود که نازنین مادرم که با پایِ خودش به بیمارستان رفت در دو هفتۀ آخر زندگیش با کمکِ دستگاههایِ مختلف اعم از دیالیز، تنظیم ِ فشار خون، تا حتّی دستگاهِ تنفس سپری شد و فقط قادر بود چشمان ِ مظلومش رو باز ُ بسته و با معصومانه ترین نگاههایِ عالم با ما ارتباط برقرار کند!!!!!
واقعیّت این ِ که رفتن به سفر ِبی بازگشت که در تقدیر ِ همۀ آدمها نهفته، نصیبِ مادر ِ من هم میشد بخصوص که قبل از عمل هم فقط در حدودِ ۲۰٪ از قلبِ او کارائی داشت، ولی حدِّاقل تا این اندازه متحمّل ِرنج و عذاب نمی شد. هی هـی هـــی ....... در نهایت چاره ای بجز پذیرش ِ بـدرود گفتن باقی نماند و با استفاده از کلام ِ مکمل ِ تایِ بی همتـّایِ عالم/مولویِ عزیز اینکار رو میکنم.
اي آن که بر اسب بقا از دير فاني ميروي دانـا و بيـناي رهي آن سو که داني ميروي
بيهمره جسم و عرض بيدام و دانه بيغرض از تلخکامي ميرهي در کامراني ميروي
اي چون فلک دربافته اي همچو مه درتافته از ره نشاني يافته در بينشاني ميروي
اي بس طلسمات عجب بستي برون از روز و شب تا چشم پندارد که تو اندر مکاني ميروي
شب کاروانها زين جهان بر ميرود تا آسمان تو خود به تنهايي خود صد کارواني ميروي
اي ظاهر و پنهان چو جان وي چاکر و سلطان چو جان کي بينمت پنهان چو جان در بيزباني ميروي
ني همچو عقل دانه چين ني همچو نفس پُر ز کين ني روح حيوان زمين تو جانِ جاني ميروي